قدم بر نگاه | ویکی پدیا فارسی

قدم بر نگاه

قدم بر نگاه بي باوري گذاشت و با سه خط شِكوِه بر پيشاني وارد شد. لب مي گزيد و آه و ناله به قفس سينه گِره مي زد سلامي را كه از مادرش به عاريه گرفته بود ، آهسته فرستاد اما رفت و افتاد پشت يقه پيرمردي با كلاه نمدي پاهايش مثل تنه ي درخت در زمين ريشه داشت، اما دستهايش هنوز سبز مانده بود اگر شكوفه هاي بهاري اش را تند باد حادثه تازيانه زده اما در اندام واره هاي بودنش اشك همچنان جاري مانده است. كم كم موم دنيا در اعجاز حكمت زندگي و گرماي عشقي رو به فوران نرم نرمك شكل ارادت مي گيرد و عطري كه تنها بازمانده منحصربفردترين ويراني دوران دلدادگي است بجاي مي ماند. همه چيز عجيب و غريب مي شود و خشم، آتش زير ديگ گلهاي پرپر احساس مي گردد حالا ! آهسته آهسته گلاب مي چكد از برگ برگِ غم هايش و اميد همچون پيچكي قامتش را فرا مي گيرد ، اينجا ساعت به وقت ديدار ورودي باب الرضاست ... عليرضا